![]() |
![]() |
|
| روز نوشته های دوران بارداری و پس از آن |
|
دو هفته پیش رفتیم کوش آداسی و آوا یه دل سیر آب بازی و تاب سرسره بازی کرد و حسابی هم رقصید.
سفر خوبی بود و جاتون خالی خوش گذشت. اول یه عکس همینجوری تو خونه که من عاشقشم
اینم عکسای دخملی شیطون ما
همش در حال آب بازی بود این ورووجک
داخل رستوران و شیطنت آوا
خداییش ژستو نگاه کنین.....مامانش هنوز بلد نیست اینطوری ژست بگیره
اینم یه جورشه
جیگر مامانی
اینم آوا در حال رقصیدن در مینی دیسکو با بچه ها
رقصیدن دختر ما هم این مدلیه دیگه
دختر مامان در میدان آزادی شهر ازمیر با آبنبات چوبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط گلی |
|
|
خب تو این پست میخوام از پیشرفتهای دخترم بگم. در زمینه حرف زدن....نقاشی و ......
آوا تو شروع حرف زدن از هم سن و سالاش عقبتر بود. یادمه تا حدودای عید فقط چند کلمه میگفت و من نگران اینکه چرا حرف زدنش مثل بقیه نیست. اما از حدود اردیبهشت یه دفعه با یه روند صعودی شدید شروع کرد به حرف زدن اونم جمله گفتن. طوری که در عرض دوماه اونقدر پیشرفت کرد که منو حیرت زده کرد و الان اونقدر خوب و بامزه حرف میزنه که هر کی میبینه عاشقش میشه. تقریبا همه چیز میگه و جمله ای نیست که نتونه بسازه و نتونه منظورشو برسونه. مربی مهدش میگفت این که اینقدر زبون داره دیگه یادش بده جیششو بگه! تمام حرفایی که در طول روز بهش میزنیم رو ضبط میکنه و بعدا میبینم که داره همونا رو به عروسکش میگه: آفرین دکتر(دختر) خوب.....لباستو بپوش....این لباس خونس....این لباس مهده....نهههه اینجا حمون (حمام) نیست اینجا دشوییه(دسشوییه) نباید آب بریزی رو سرت!! وقتی از مهد میارمش میگه : پدر سرکاره..... میگم : مامانی تو مهد چیکارا کردی؟ میگه: گذا خورده.....ماکارین خورده....ماست خورده.....هلو خورده..... میگم : بازی هم کردی؟ میگه: آرش خواب بود!! میگم : کی بهت غذا داد: میگه: خاله فریبا.....خاله فریبا گفته اگه پی پی داشتی بگو خلاصه حرف میزنه همراه با دلبری....جدیدا هم یاد گرفته سرشو موقع حرف زدن تکون میده و اینقدر دلبر میشه که نگو.... چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از دوستام....دوستم آوا رو برد تو اتاقشون که بهش عروسک بده....وقتی از اتاق اومد بیرون غش کرده بود از خنده.....میگفت آوا گفته دوگابه بده!!! بهش گفتم دوگابه یعنی چی؟ میگه تو چشمام نگاه میکنه و خیلی جدی میگه دوگابه یعنی دوگابه دخترم همه حروف انگلیسی رو بلده....یعنی اگه براش بنویسین میگه که چیه رنگهای سفید سیاه قرمز آبی سبز نارنجی صورتی قهوه ای بنفش و نقره ای رو بلده....به نقره ای میگه نقوری!! از یک تا ده بلده بشماره و از یک تا ۹ انگلیسی رو هم بلده بگه هم بلده بخونه اسم خودش و مامان و بابا رو به انگلیسی بلده بخونه از شکلها دایره مثلث مستطیل(خودش میگه مستلیط) مربع لوزی و بیضی رو بلده دیگه براتون بگم خیلی از حیوونا رو با صداشونو و اینکه چی میخورن هم بلده شعر هم بلده بخونه مثلا: حسنی نگون بلا بگون تنبل بلا بگون....نه هگلی(قلقلی) نه هگلی( اینبار فلفلی) هیچکس باهاش دد ( رفیق) نبود....تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه....باباش میگفت حسنی بریم حمون؟ نه نمیام نه نمیام..... جالبه که هر کتاب شعری رو اگه حتی یکبار براش بخونم اونقدر با دقت گوش میده که بعد میبینم یه سری از جمله هاشو داره با خودش تکرار میکنه تو نقاشی کشیدنم پیشرفت جالبی داشته... الان قشنگ دایره میکشه.....خودش میگه میخوام آدم خنده بکشم یا میخوام آدم گریه بکشم....دو تا چشم براش میذاره....دهن براش میذاره .....گوش میذاره....مو میذاره....گاهی سبیل هم میذاره فکر کنم تو نقاشی خیلی استعداد داشته باشه اینم یه نقاشی که دیروز کشیده...گفت داره پستونک میخوره!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط گلی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بارداری تجربه ای جدید و هیجان انگیز در زندگی هر زنی است.از هنگامی که از وجود موجودی نازنین و معصوم در وجودش آگاهی می یابد و به اصطلاح مادر می شود تا هنگامی که پاره تنش را برای نخستین بار در آغوش میکشد و حس لطیف مادر شدن در سراسر وجودش رخنه میکند.
چه خوب است اگر یادگاری داشته باشیم از این روزهای قشنگ انتظار و امید! و بالاخره دختر نازنین ما صبح یک روز زیبای بهاری یعنی ساعت 9:50 روز سه شنبه 12 خرداد 1388 چشم به جهان گشود... |
| پیوندهای روزانه |
|
ترانه های کودکان کاخ محبت مادرانه ني ني سايت ني ني لند همه چیز درباره نوزاد نکاتی برای بارداری سالم دانستنيهاي مادرانه حرفهاي خودموني ماماناي خرداد88 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|